تبليغاتX
زنده باد عشق
بهترین مترجم کسی است که بتواندسکوت دیگران را ترجمه کند

سلام

 خوبین دوستای گلم

روزتون مبارک

اینم چند تا اس ام اس


خوش باشید


در کوچه درس رهگذاریم هنوز

وین راه دراز می سپاریم هنوز
از اول ثبت نام سال ها می گذرد
ما واحد پاس نکرده داریم هنوز!
روز دانشجو مبارک


روزت مبارک
...
...
چی؟ تو که دانشجو نیستی؟
من هم روز دانشجو رو نگفتم، روز جهانی کودک رو می گم!


دانشجو اگر عاشق شود، بی پرده مشروط می شود
چیزی شبیه فاجعه با عشق ممکن می شود


شمع شدی، شعله شدی، سوختی
خاک تو سرت هیچی نیاموختی!
روزت مبارک


تعريف دانشجو: موجودى نحيف، عصبى، بى پول و شبيه به انسان، كه از تخم مرغ، گوجه و نيكوتين تغذيه می كند و دشمنى عجيبى با كتاب دارد.
روز دانشجو مبارک


دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به مدرک یا جان ز تن درآید


دانشجوی عزیز! مهندس بعد از این! واحد پاس نکن! کلاس دو در کن! استاد مسخره کن! خلاصه... دانشجوی نمونه! روزت مبارک!


روز دانشجو بر "سرکاران" امروز و "بیکاران" فردا مبارک باد!


این هم چند تا مسیج جدی:

روز قلم های تیز، روز فکر های خلاق، روز اندیشه های نو، روز تو، روز دانشجو مبارک


روز دانشجو را به تو تبریک نمی گویم. تو را به این روز تبریک می گویم. که این روز بی تو، و بی حس "آرمان خواهی" و "ایمانت به حق طلبی"، وجودی بی معناست.


دانشجو یعنی تلاش، امید، آینده، صبر، یعنی تو، یعنی من، یعنی تمام اونایی که رفتن تا ما بمونیم.
روزت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:46  توسط حمید  | 
به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد

به دستانت بياموز که هر گل ارزش چيدن ندارد

به انگشتت بياموز که هر مو ارزش نازش ندارد

به افکارت بياموز که هر کس ارزش نقشي ندارد

به شبهايت بياموز که هر کس شور شيدايي ندارد

به پاهايت بياموز که هر جا ارزش رفتن ندارد

به لبهايت بياموز که هر نام ارزش گفتن ندارد

به خودکارت بياموز که هر اسم ارزش کاغذ ندارد

به غمهايت بياموز که هر کس ارزش غصه ندارد

به گيتارت بياموز که هر کس ارزش سازش ندارد

به خورشيدت بياموز که هر کس تاب تابيدن ندارد

به وجدانت بياموز که هر کس ارزش بودن ندارد

به ايمانت بياموز که هر بت ارزش وردت ندارد

به دريايت بياموز که هر موج ارزش ساحل ندارد

به رويايت بياموز که هر کس ارزش وقتت ندارد

به اشکهايت بياموز که هر کس عشق باريدن ندارد

به قلبت هم بياموز که در کنج دلت هر کسي جايي ندارد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:26  توسط حمید  | 

 

نجار پیر

 


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .


صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .



نجار در حالت 
رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و بخاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . 
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .

این داستان ماست .ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد .

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 8:8  توسط حمید  | 


1-  به خاطر داشته باش که
 عشق
های سترگ ودستاوردهای عظیم، به
خطر کردن
ها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.

2-   وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای

4- به خاطر داشته باش دست
نیافتن به آنچه می
جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می
خواهی قواعد بازی
 را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- 
به خاطر یک مشاجرهی کوچک،
 ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده
ای، گامهایی را پیاپی برای جبران
 آن
 خطا بردار.

8-  بخشی از هر روز خود را به
 تنهایی گذران.

9-  چشمان خود را نسبت به
 تغییرات بگشا، اما ارزش
های خود را
به
سادگی در برابر آنها فرومگذار.

1
0-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش
تر عمر کردی، با یادآوری
 زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.


12-  زیرساخت زندگی شما، وجود
جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.

13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می
کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.

14-   دانش خود را با دیگران در
میان بگذار. این تنها راه جاودانگی
است.

15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته
ای.

17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما
به هم سبقت گیرد.

18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده
ای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.

19-  در عشق و آشپزی، جسورانه
دل را به دریا بزن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 17:42  توسط حمید  | 
سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه شماري کنيد!

 مشاور: کسي است که ساعت شما را از دستتان باز مي کند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است!

حسابدار: کسي است که قيمت همه چيز را مي داند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند!

بانکدار: کسي است هنگامي که هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد!

اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد!

 روزنامه نگار: کسي است که %50 از وقتش به نگفتن چيزهايي که مي داند مي گذرد و %50 بقيه وقتش به صحبت کردن در مورد چيزهايي که نمي داند!

 رياضيدان: مرد کوري است که در يک اتاق تاريک بدنبال گربه سياهيه مي گردد که آنجا نيست!

هنرمند مدرن: کسي است که رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد!

 فيلسوف: کسي است که براي عده اي که خوابند حرف مي زند!

روانشناس: کسي است که از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد که همسرتان مجاني از شما مي پرسد!

جامعه شناس: کسي است که وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي کنند، او به مردم نگاه مي کند!

 مهندس نويس: کسي است که مشکلي که از وجودش بي خبر بوديد را به روشي که نمي فهميد حل مي کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 11:21  توسط حمید  | 
دل داده ام بر باد
بر هر چه بادا باد
مجنون تر از ليلي
شيرين تر از فرهاد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 14:24  توسط حمید  | 
سلام

واقعا ممنونم

غافلگیر شدم

نظراتمو که خوندم دیدم چند نفر تولدمو تبریک گفتن بدونه این که من آپی کنم

بازم ممنون

                                                                                                حمید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 16:32  توسط حمید  | 
سلام دوستان عزیز

شب قدر رو به همتون تسلیت عرض می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 0:15  توسط حمید  | 

بیادت اشک میریزم تو اما بر نمی گردی

 

تو با چشم سیاهت منو عاشق ترم کردی

 

بیادت اشک میریزم که عشقت مونده تو سینه

 

هنوز هم عاشقت هستم ولی چشمات نمی بینه

 

منه معصوم خوش باور تورو عاشق می دونستم

 

می خواستم بگذرم از تو نتونستم

نتونستم

 

به سم عشق تو افسوس شده آغشته خون من

 

که عشق تو فرو رفته به مغز استخون من

 

تا فهمیدی که دیونه ام تو دیدی جون برات میدم

 

تا اون شب اون شب آخر تو رو با اون یکی دیدم

تو رو با اون یکی دیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 1:0  توسط حمید  | 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:23  توسط حمید  | 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم كه به پابوسى باران بروم
آسمان گفته كه پا روى پرم نگذارید
این قدر آینه ها را به رخ من نكشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
آخرین حرف من این است، زمینى نشوید
فقط از حال زمین بى خبرم نگذارید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 10:46  توسط حمید  | 
ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد.
ارزش ده سال را، از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است
ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.
ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.
ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

 

راستی این مطلب و از این وبلاگ  برداشتم البته با اجازه

http://lvl7777777.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 20:38  توسط حمید  | 

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبكبال،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 0:21  توسط حمید  | 

عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی همچنان بیگانگی
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 18:58  توسط حمید  | 

 روزهای تیره را در خواب کرد

 کاش دنیا تاهمیشه مهربان و ساده بود  

 

یا به آدم هاش رسم عاشقی آموخته بود 

 

 کاش می شد با محبت قفل دل را باز کرد 

 

 در کنار اشک و لبخند زندگی آغاز کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:49  توسط حمید 
عشق با روح شقایق زیباست

عشق با حسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق با زهر حقایق زیباست

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست `•.¸.•´*♥~`•.¸.•´*♥~
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 23:57  توسط حمید  | 
بازم سلام

اما این دفعه

رحلت بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی رو به همتون تسلیت عرض می کنم

وقتی داشتم این نوشته رو می نوشتم به این فکر می کردم که چه دنیایی داریم

صبح ولادت و تبریک گفتم الان رحلت و تسلیت گفتم  خیلی دنیای بدیه

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 0:53  توسط حمید  | 
 

سلام به همه ی دوستای گلم

ولادت حضرت زهرا رو به همتون تبریک می گم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 9:8  توسط حمید  | 
باغ خاطراتم پاییزیست
برگ برگش به دست باد
ولی بی سهراب
که نبودی
تو این دم
که اگر یادت باشد تو خواندی
بعد از فروغ رویاهای فروغ
که چقدر تنهایی بعد از او
حتی برای خوردن یک سیب
پشت تنهاییت

وقتی تاریکی را .........
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 0:1  توسط حمید  | 

 

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 10:7  توسط حمید  | 

نامت چه بود؟
آدم


فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت


محل تولد؟
بهشت پاك

 

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

 

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است

 

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

 

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

 

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

 

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

 

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

 

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

 

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

 

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

 

شاكی تو ؟
خدا

 

نام وكیل ؟
آن هم خدا

 

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

 

تنها همین ؟
همین

!!!!

حكمت؟
تبعید در زمین

 

همدست در گناه؟
حوای آشنا

 

ترسیده ای؟
كمی

 

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

 

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

 

كه؟
گاهی فقط خدا

 

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...

 

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

 

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

 

برای كه؟
تنها خدا

 

آورده ای سند؟
بلی

 

چه ؟
دو قطره اشك

 

داری تو ضامنی؟
بلی

 

چه كسی ؟
تنها كسم خدا

 

در آ خرین دفاع؟

می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 0:37  توسط حمید  | 

 هرچه زود تر خلیج فارس رو دریابید

سلام

لطفا هر کسی که این پست رو میبینه تویه وبلاگش کپی کنه تا همه به

 persian gulf خلیج فارس

رای خودشون رو بدن

http://www.persianorarabiangulf.com/index.php

لطفا برید و رای بدید تا گوگل

ترجمه درست خلیج فارس درست کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 0:37  توسط حمید  | 

گفتی:

باید جملات عاشقانه ی تو را بدزدم

گفتم:

جملات من عاشقانه نیستند

این منم که عاشقم

گفتی:

پس باید تو را و عشق تو را بدزدم

من لبخند زدم

و تو هیچ وقت نفهمیدی

که عشق دزدیدنی نیست

خوب من

این روزها آرزو می کنم

کاش عاشق بودی

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 0:27  توسط حمید  | 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:48  توسط حمید 

من جوانی بی دل وافسرده ام

 

 

 از غفاخنجر فراوان خورده ام

 

 

زخم داردسینه مجروح من

 

 

درد دارداین دل بی روح من

 

 

خنجرخوردم از رفیقان دور

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:38  توسط حمید  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 23:17  توسط حمید 
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود*
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود*
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود*
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت،عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود*
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر،پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود*
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:14  توسط حمید  | 
این دیوانگیست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:1  توسط حمید  | 
الهی!
الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهی! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم كه خرد مدهوش و بیهوش است
الهی! ما همه بیچارهایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ كاره ایم
و تنها تو كاره ای
الهی! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام، راه بسیار می روم و مسافتی نمی پیمایم. وای من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی
الهی! خودت آگاهی كه دریای دلم را جزر و مدّ است
الهی! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است
و رهزنهای بسیار در كمین و بار گران بر دوش.
الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام
از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شیطان شرمنده ام
كه همه در كار خود استوارند و این من سست عهد و ناپایدار

الهی! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم
خدایا : من که هستم تا چیزی بگویم که تو خود همه چیز را می دانی .چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله ، توهمی بیش نیست .
خدایا : همواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربهً آرامش تنها با تو میسر است ...
وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد، دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند . اگر زندگی ام انطور است که می خواهی ، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:46  توسط حمید  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:2  توسط حمید